سفارش تبلیغ
صبا ویژن
راوی تنهائی
با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود.

 

نگاهم ، بی تردید ، به سوی او پر گشود. در او آمیخت. سیراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهایش، بازویم را گرفت.

کمکم کرد. برخاستم. او همچنان در من می نگریست ، من همچنان در او می نگریستم.

گوئی از یک بیماری مرگبار، از زیر یک آوار، رها شده ام. خستگی قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یکجا بر دوشهای دلم می کشم. او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است.  گویی بیمار رنجوری را می برد.

گاه می افتم ، گاه می ایستم ، گاه می هراسم ، گاه تردید می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند، گاه ...

اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟

 اما هر چه نزدیک تر می شویم ، وحشت در دلم غوغائی بیشتر دارد. هر چه پیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما ، او گوئی مامور است. رسالتی غیبی چنان نیرومندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند.


کلمات کلیدی :
نویسنده: سیما(جمعه 88/4/19 ساعت 2:20 صبح) | نظرات دیگران ( )


  •  RSS 
  •  Atom 

  • خانه

  • شناسنامه

  • پست الکترونیک

  • پارسی بلاگ



  • کل بازدید : 23421
    بازدید امروز : 2
    بازدید دیروز : 1
  • مطالب بایگانی شده

  • تیر 1388

  • درباره من

  • سفارش تبلیغ
    راوی تنهائی
    سیما

  • لوگوی وبلاگ من

  • راوی تنهائی
  • اشتراک در خبرنامه
  •